على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

769

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

پس بسته شد به آن ( لازم و متعدى است ) يعنى بند دست شتر را با بازويش بيك رسن بستم تا از زمين نتواند بلند شد . و نيز تابض در كشيده شدن رگ اباض . تابط ( taabbot ) م ع . در كنار گرفتن و در بغل گرفتن . و در آوردن چادر زير دست راست . و انداختن آن بر دوش چپ . و تابط شرا : لقب ثابت بن جابرست كه از دليران عرب بود از قبيلهء مضر بن نزار كه تركش در بغل و كمان در دست و يا كارد در بغل گرفته در بعضى مجالس عرب آمده و بعضى از ايشان را زده به اين لقب ملقب شد و نيز گفته‌اند كه اين ثابت شكار دوست بود و خواهرى داشت هرگاه از شكارگاه گوشت شكار در توبره آوردى خواهرش آن گوشت را بر آوردى او نمىدانست كه كدام كس از توبره گوشت بر مىدارد روزى مارى شكار كرد و در توبره انداخت و به خانه آمد خواهرش بدستور دست خود را در توبره برد تا گوشت بر آرد مار دست او را گزيد پس فرياد كرد : يا ابتا ان ثابتا تابط شرا يعنى اى پدر ثابت شرى در بغل گرفته و لفظ تابط شرا كه علم است در حالت رفع و نصب و جر مبنى بود و هرگاه تثنيه و جمع خواهند استعانت بلفظ دو جويند و گويند : ذوا تابط شرا و ذوو تابط شرا و در نسبت تأبطى گويند . و تصغير و ترخيم آن نيامده . تأبطى ( taabbatiy ) ص . ع . منسوب به تابط شرا . تابع ( t be ) ا . ع . پس رو و چاكر . ج : تبع ( tab ) و تباع ( tobb ) و تابعون . و جنى كه عاشق انسان و همراه او باشد . و آنكه كسى از اصحاب رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله را ديده باشد . ج . تابعون و تابع النجم : نام دبران كه منزلى است از منازل قمر . تابع ( t be ) ا . پ . - ماخوذ از تازى - پيرو و پس رو و تابين و مريد . تابعات ( t be ' t ) ع . ج . تابعة . تابعة ( t beat ) ا . ع . مؤنث تابع . ج . تابعات و توابع . تابعون ( t beuna ) ع ج . تابع . تابعى ( t beiy ) ص . ع . منسوب بتابع مردى كه يكى از اصحاب رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله را ديده و درك خدمت او را كرده باشد . تابعيون ( t beiyuna ) ج . تابعية ( t beiyat ) ص . ع . مؤنث تابعى . زنى كه يكى از اصحاب حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله را ديده باشد . تابعيون ( t beiyun ) ع . ج . تابعى . تابق ( taabboq ) م . ع . پنهان شدن . و بند گشتن . و كنار گرفتن . و توبه كردن از گناه و تأبق الشيئى : كناره كرد از آن چيز . و قيل تأبق اذا فعل فعلا خرج به عن الاباق كتاثم اذا فعل فعلا خرج به عن الاثم . تاب كرده ( t b - karde ) ص . پ . گرم كرده شده . تابل ( t bal ) و ( t bel ) ا . ع . ديگ - افزار ج : توابل . تأبل ( taabbol ) م . ع . تأبل ابلا : گرفت و برگزيد شتران را . و تابلت الابل و غيرها : بىنياز شدند شتران و غير آن از آب بسبب خوردن گياه‌تر . و تأبل الرجل عن امراته : باز ايستاد مرد از جماع زن خود . تابن ( taabbon ) م . ع . در پى اثر چيزى شدن . تابناك ( t b - n k ) ص . پ . درخشان و تابان و متشعشع و براق و لامع و منير و نورانى . و با رونق . و تابنده . و تندخوى و خشمناك . و شوريده و مشوش . تابندگى ( t bandegi ) ا . پ . تشعشع و لمعان و روشنى . تابوت ( t but ) ا . ع . صندوق . تابوت ( t but ) و تابود ( t bud ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - جنازه . و كاهو و كاهوكب - و صندوقى چوبين كه در آن جسد مرده را گذارده بگورستان برند . تابوغ ( t buq ) ا . پ . كسى كه در برابر پادشاه سر برهنه كند و خم شود و گوش خود بدست گيرد و عذر تقصير و گناه خويش بخواهد چنان كه در ماوراء النهر معمول است . تابوك ( t buk ) ا . پ . مخارجهء عمارت و ايوان . تابول ( t bul ) ا . ع . تانبول . تابوه ( t buh ) ا . ع . بلغت انصار تابوت . تابه ( t be ) ا . پ . ظرفى فلزى و پهن كه در آن كوكو و خاگينه و ماهى و مانند آن بريان كنند و يا نان بر بالايش پزند . و خشت پخته و آجر و سفال . و تابهء زر : آفتاب . و تابهء ماهى : ماهى كه بعد از پختن در روغن بريان كنند . تابه ( t bboh ) م . ع . تابه الرجل : تكبر كرد آن مرد . و تابه عن كذا : پاك و منزه گرديد از آن و بزرگى نمود . تابه بريان ( t be - bery n ) ا . پ . گوشت پخته‌اى كه مانند ماهى در روغن برشته كرده سير و سركه بر آن زنند . تابى ( t bi ) ا و ص . پ . تاب‌دارى . و روشنى . و رونق . و روشن . تابى ( taabbi ) م . ع . چون واوى باشد پدر گرفتن كسى را يقال تابى فلان فلانا : پدر گرفت فلان فلان را . و چون يائى بود گردن‌كشى كردن يقال تابى عليه : گردن‌كشى كرد از وى .